تبليغاتX
دنیای شعرهای عاشقانه

دنیای شعرهای عاشقانه

بدون آنکه حرف های دلت را بگویی ،آن را زیر هاله نگاهت پنهان کردی

 و مرا چشم انتظار به جادهء بی انتهای نگاهت و قلبت خشکاندی تا

 در بیابان غربتت چشم به سرابی ناپیدا داشته باشم . تو همان بودی

که فانوس دوست داشتن را در قلبم روشن کردی و هر بار با نگاهت

 پیمان مرغ های عشق را برایم گفتی.اما حیف ... کاش می دانستم

بهانهء جدایی ات را ، چرا که هنوز آخرین نگاهت را در صندوقچهء 

چوبی چشمانم زندانی کرده ام و بعد از رفتنت ، فقط حسرت آن

 روزهاست که بر شانه هایم سنگینی می کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 11:15 توسط مجتبی |


 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 10:59 توسط مجتبی |


واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست


که با آن خو گرفته ام.


 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 10:50 توسط مجتبی |


     

سلام مهربونم. نمی دونی چقدر خوشحالم که باهات اشنا شدم. مثل رویا دلنشینی و زود گذر اما همیشگی برای لحظه های تنهایی من.دوستت دارم به اندازه همه دل دل زدنهای اولین عاشقی به قد قشنگی صدات و مهربونی بی انتهات. کاش توی خاطره های تو بودم کاش تو خاطره های من بودی... چشامو می بندم و تو را به یادم میارم. اون غروب سرخ تابستونی را کنار دریا که دور از همه ادمها من و تو فقط من وتو شونه به شونه هم قدم می زدیم. پاهامون توی داغی شنها فرو می رفت و موج گاه به گاه خیسمون می کرد. دستت دور کمرم حلقه بود و من خودمو چسبودنده بودم به تن مردونت. عطر تن خیست مستم کرده بود نگات کردم همه چیز تو بودی. وقتی ایستادیم و سرم و گذاشتم روی سینت... صدای قلبت قشنگترین موسیقیی دنیا بود و وقتی به چشمهات نگاه کردم همه زندگی من بودی. انقدر محو نگات بودم که نفمیدم چطور لبامون به هم رسیدند و توی جذبه عاشقانه هم گم شدیم . اغوشت تنگتر شد انقدر که به نفس نفس افتادم از داغی دستهایی که موهایم را نوازش می کرد و لبایی که منو تو خودش فرو می برد... هرم دیوونه کننده نفسهات روی صورتم ، گلوم، گردنم و دستهایی که تن خیسمو تا اخر دنیا نوازش می کرد....

راستی... یادته

... چشمهامو باز می کنم تو نیستی ، رویا نیست، خاطره نیست. تو رویا نیستی ، خاطره نیستی، آه تو برای من فقط یه آرزویی یه آرزوی دور...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 9:40 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:40 توسط مجتبی |


در وجودم آتش حسرت زبانه مي کشد


وقتي روزهايي را به خاطر مي آورم


که در لحظه لحظه اش نام زيبايت نقش بسته بود.


آي عشق!


پروانه شدن چه زيبا بود


وقتي با تو و عطر بودنت زندگي مي کردم.


دفتر شعرم به اعتبار حضورت هيچگاه با غبار اندوه مه آلود نشد.


اما...


دست تقدير تو را در من کشت


و من بعد از هجرتي سرد و غمگين از تمام آرزوهايم آرامگاهي ساختم


و آنجا بود که از ياد سهراب نيم اجازه اي گرفتم


و بر روي مزارت نوشتم:


"فقط تا تو هستي زندگي بايد کرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:40 توسط مجتبی |


تنهای تنها شدم این بار با تو و خیالت باز هم من و تو در کنار قبری که نگاه او به ما و ما به اوست بازهم من و تو

 در کنار یک درخت پر از تبسم پر از نگاه نگاهی که مارو به فردا و فرداها میخواند ولی افسوس که فردائی برای من

و تو نیست و حال تو بی من ومن بی تو هستیم افسوس افسوس که زندگی ما رو از هم جدا کرد و نگزاشت که

من و تو به ما تبدیل شویم ولی بدان که باز هم من به یادت هستم به یاد تو و لبخند هایت لبخندی که با ان به من

زندگی مجدد بخشیدی و به من امید دادی تو گفتی که تا ابد با هم میمانیم  اما تو رفتی و با رفتنت یک خاطره

خاطرهای تلخ را به جا گزاشتی ولی........

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:40 توسط مجتبی |


 

به رويشي دوباره سبزم
با آن که مي دانم
زمستاني خواهد بود
و دوباره برف...
با اين خاطره هايي که در سينه دارم
با اين همه اميد
باز مي خواهم
همان پسرکی باشم
که با يک سبد آرزو
روزي از کنار خانه دلت گذشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:56 توسط مجتبی |


اين زندگي داره داغونم مي‌كنه از آدما دورم مي‌كنه

دست زمونه بد جوري به قلب من خون مي‌كنه

حتي يكي پيدا نشد بپرسه كه غمت چيه

درد تو از زمونه و بازي آدماش چيه

يواش يواش فكر مي‌كنم زندگي بي معني شده

انگار نه انگار يه روز عشق تو اين دنيا بوده

ديگه كسي يار نمي‌شه هم دم و غمخوار نمي‌شه

قلب تموم آدما از آهن وسنگ مي‌شه

اگر بخواي گريه كني يا عقده دل واكني

همه بهت مي‌خندنو هيچكي غمخوار نميشه

چشام پر اشك شده تو اين زمونه غريب

دلم مي‌خواد ذار بزنم اما چشام يار نمي‌شه

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 8:19 توسط مجتبی |


 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 8:34 توسط مجتبی |


راه دنیا.....

انتظار خيلي قشنگه توي چشماي زمونه

واسه اون كسي كه قدر انتظارو خوب ميدونه

نميخوام عاشق بموني نميخوام از عشق بخوني

واسه اين دل پر از غم كه دلت رو ميسوزونه

حرف پروانه شدن نيس به خدا غمام زيادن

 اگه من دوست ندارم جون تو تقصير اونه

آخه دنيام پره درده دل آينه پره گرده

من يه مار غصه دارم تو شدي گلاي پونه

ميدونم تو نازنيني عشقو تو چشام ميبيني

چشم من قفط يه آينست عشق تو چشم خودتونه

تو نگو واسم ميميري توي دام من اسيري

من نميتونم بسازم واسه ي تو آشيونه

دل تو مثل پرنده ميپره تا مرز بودن

ولي قلب من يه ماهي دوست داره اينجا بمونه

گل هميشه بهارم ريشه ي من توي خاكه

 برو دنبال يه بلبل كه واست آواز بخونه

انتظار خيلي قشنگه ارزشش قدر يه دنياست

 انتظار بكش براي اون كه قدرتو بدونه

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 8:19 توسط مجتبی |


نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با . بگذريم

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 9:29 توسط مجتبی |


                         

....انتظار مي کشيد، انتظاري سخت و کشنده ، هر لحظه پيش خود تصور مي کرد اگر اکنون به او خبر دهندکه...
بي قرار شده بود.خيلي بيشتر از آنچه بايد طول کشيده بود . ديگر مطمئن بود که بانو را نخواهد ديد.
بلند شد و عازم رفتن.
آسمان غمگين بود و بادي مي وزيد.
به پل که رسيد، خاطره آن روز برايش زنده شد.


خيلي اتفاقي از آنجا مي گذشت که چشمش به بانو افتاد.
روي پل ايستاده بود و مي خواست خودش را به پايين بيندازد.
متوجه قصد او شد اما نگذاشت آن اتفاق بيفتد.
زير باران خيس شده بود.
ساعتها پاي درد دلش نشست. کم کم به هم دل بستند.
اين عادت نبود که هرکسي نام آن را عشق مي گذارد.يک عشق واقعي بود.
از جبر زمانه بانو بيمار بود. قلب نحيفش هر روز بيشتر او را مي آزرد.
او همه تلاشش را براي بانو کرد.


شب گذشته که در بيمارستان بود، آنقدر با بانو اشک ريخته بود که حتي پرستاران هم احساساتي شده بودند.
اما خطر عمل بسيار بالا بود.
بار ديگر چهره بانو را پيش خود مجسم کرد، آرام به نرده پل نزديک شد
از نرده ها گذشت.پيش روي او فقط آب بود و آب بود و آب...
باران شروع به باريدن کرد.
و او خودرا از آن بالا رها کرد به اميد اينکه به بانو ملحق شود
و...


تلفن چند بار زنگ خورد تا اينکه پيغام گير فعال شد:
"لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد!"
"الو...الو...
خونه نيستيد؟؟؟؟
عمل موفقيت آميز بود.
خطر رفع شد.
الو..."

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 9:20 توسط مجتبی |


Image hosted by TinyPic.com 

بال هايت را بگشاي و خيز بردار به افق هاي دور.
شايد پشت فلق عاشقي گريان بر پشت بام خيال، چشم به راه پرستويي باشد و عطر گلي.
بنگر عالم هستي را که از هر سويي نوايي گوش نواز
شنيده مي شود و گوش جان بسپار به طنين دل انگيز زمان
که چه زود مي گذرد.
پس دوباره روحت را بردار و بنواز.
شايد دلي به رحم آيد و کسي از اين زندان غم رهايي يابد.
شايد...

در فصل زيباي بهار ، با نگاهي آشنا شدم.


به دل گفتم:اندکي تامل کن! خوش بين نباش .


دل گفت:بانوي ارديبهشت خويش را يافته ام.


گفتم:مي خواهي با او چه کني اي آرام جان؟!


گفت: مي خواهم تنديس عشق را به او هديه کنم.


گفتم :زود است! ولي نه! او عاشق شده بود!


روزگار گذشت، ديگر از بانوي ارديبهشت پيغامي نرسيد.


او دگر با مجنون ديگري انس گرفته بود! خودم ديدم.


به دل گفتم: فقط خاطره ها و عاشقانه هايش را به ياد بسپار


تا ابد، تا هميشه.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 9:20 توسط مجتبی |


www.hamtaraneh.com

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 9:20 توسط مجتبی |


دوستان عزیز نظر یادتون نره ها!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 9:22 توسط مجتبی |


www.hamtaraneh.com

نگاهي کرد سوي من
نگاهش صدها زبان داشت
با گامهايي نرم و آرام آمد به سوي من
شروع کرد بدون پيشگفتار:
"مي شوي يار من؟"
پرسيدم :"چرا من؟"
گفت:"ز تو بهتر نيافتم
از هر نظر افسونگري
همه نگاهها به سوي توست."
با پوزخندي گفتم:"او هم همين را مي گفت
مي گفت افسونگري. بگفت بهتريني
 مي گفت چشم مستت به دلها جام مي دهد..."
پرسيد:"که را مي گويي؟"
گفتم:"همانکه خود را يار ميزد.
همانکه عشقش دروغ بود.
همانکه مي گفت بي تو خواب ندارم ولي بي من آرام خفته بود.
اگر چه من حتي يک لحظه هم نياسودم.
چه مي شود کرد؟
رسم عاشقي اين است
چشم کور من عاشقش بود."
نگاهي کرد سوي من
با لبخندي گفت:"باور کن من او نيستم.
من کنارت مي مانم
براي هميشه
کاري مي کنم که حسد ورزند به عشق ما..."
گفتم:"نه من به خودم و او قول دادم
که بعد از او به اين دنيا دل نبندم
کسيکه همه شادمانيم از او بود
بي او هرگز نمي خنديدم."
نگاهي سوي من انداخت و رفت
دور شد از ديدگانم
با اينکه مي رفت گفت:"درس وفا به من دادي."
آرام زمزمه کردم:
"کاش او هم بود و درس وفا از ما مي آموخت."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 8:30 توسط مجتبی |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 8:30 توسط مجتبی |




ماجراي عشق و ديوانگي

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند
آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه
.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک
همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي
بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به
مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده
بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96
هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته
چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق
او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است
ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با
صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش
قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 8:28 توسط مجتبی |


www.hamtaraneh.com

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 9:10 توسط مجتبی |


من عشق را در تو

          تو را در دل...

    دل را در موقع تپیدن..

                                  و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم رادر سکوت

            سکوت را در شب

    شب را در بستر

                   ...و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو ...

                                                               ....دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه های

                  زندگی را به خاطر زیبایی اش

                       .....وزیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

و من دنیا را به خاطر خدایش

           خدایی که تو را خلق کرد ...دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 9:2 توسط مجتبی |


تورفتی آما یادگاریهایت همچنان بر جا مانده

تنی فرسوده و ویران گویی غبارمرگ بر این تن پاشیده اند 

رفتی اما پیش از رفتنت مرا به نیستی به پوچی کشاندی

تو با تیشه ات آنچنان بر ریشه ام کوباندی که دیگر هیچ از من باقی نمانده

و اکنون باز در میان گذشته تلخم رهایم کرده ای

آری سرنوشت این است

و من میروم تا در میان آنچه تو میدانی و نمیدانی محو شوم

میروم تا با سرنوشت پاره پاره خویش تنها شوم

بدرود طوفان زندگی ام  بدرود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 8:59 توسط مجتبی |


Lover 6

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 10:38 توسط مجتبی |


 

 

 سکوتی که پر از یاد توست

                                       من سرشار از اندوهم..

                                    اندوهی که از نبودن توست

                        من اسیر لحظه ها.... که بی تو خاطره می شوند

                           من به تماشای ثانیه های زنده گی ام...که..

                            به دیدار تو دالباخته مرگند..........   بیقرارم

من پر از بهانه ام...

برای تر شدن....نبودن

                                        شکستن...

                                       با توام همیشه ....در خلوت خاموش ستاره ها

                                                    تو را می خوانم....

                                                            در سکوت تاریک بهانه هام..

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 10:38 توسط مجتبی |


Lover 3

تو از نو مرا می خوانی روی تردید هایم خط قرمز می کشی و منتظر می مانی تا قد بکشم زیر بلندای نگاهت ... من به غروب تکیه می دهم تا سایه ام بر حوالی پیکرت بیفتد ....و بر افق چشمانت بوسه بزند ...فنجان را پر می کنی و من در گل سرخ حاشیه اش نقش می خورم تا مرا بنوشی ...پنجره را باز می کنی و من پیچکی می شوم تا از پیکرت بالا روم ...پروانه ای می شوم تا بر شانه ات بوسه بزنم و منتظر می مانم تا دوباره میان دستانت بال بگشایم ..که بفهمم می توانم از نو پرواز کنم ..که تو هستی ..که فردا دروغ نیست که آن که در کوچه مرا تنها رها کرد دیگر نیست ..که تو هستی که ما هستیم که فردا هست ...که دیگر از گذشته گفتن کافی است اینک این عشق تو ست که در تمام رگهایم جاری است

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 10:38 توسط مجتبی |


    ...تو را

من همیشه بیقرارم..

همه ثانیه های زندگی ام به شوق دیدن تو در سکوت می گذرند..

لحظه هایم پر شده از یاد تو..

                                       ....و....

                                             ...ونگاه منتظرم همیشه چشم به راه امدنت..

کاش همه حرف هایم را از چشمان پر از اندوهم

                                                                 می خواندی...

کاش....

               و انوقت دیگر فاصله ای نبود...

                                                             ....میان من و تو

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 10:38 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 12:13 توسط مجتبی |


دوستت دارم

عشق من در هاله ابهام ماند  
حضرت عشق از رهش بازم براند
بيدلي و بيكسي شد يار من
برف غم باريد بر گلزار من
شد خزان باغ دلم از بي كسي
قلب عاشق مرده از دلواپسي
جاي دل در سينه شمعي سوختست
سينه از كم نوريش افروختست
مرگ خود را با دو چشمم ديده ام
با دو ديده بحر خود باريده ام

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 12:11 توسط مجتبی |


مي نويسم واسه تو نگو ديره نگو ديره

من از اين فاصله ها بدجوري, گريه ام ميگيره

من مي خونم واسه تو نگو رفتي نگو خستم

بي تو تنها موندم اما دل به هيچ كسي نبستم

 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

 

قصه گوي هميشه گي براي من كه خسته ام

بگو تا اروم بگيرم ميدوني دل شكسته ام

با تو يه دنيا ارزو تو كوله بار خاطرم

سخت براي نبودنت نميشه از پیشت برم

نميشه از پیشت برم...!

 

من مي سازم واسه تو قصري از سادگيا

از اينجا مي برم تو رو به شهر دل دادگيا

با بوسه اغاز ميكنم زندگي دبارمو

به اسمونها نميدم همين يه تك ستار مو

 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 12:8 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 10:50 توسط مجتبی |


JavaScript Codes

DESIGN BY :MINOS X

عشق حقیقی تو زندگی یه بار پیش میاد و قلب فقط به یک نفر تا همیشه هدیه میشه


صفحه نخست
آرشیو

پست الکترونيک



پیام های عشاقانه
نوشته هاي پيشين

هفته دوم دی 1387

هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386



پيوندها

عکس های خفن واي واي
خزان ترین فصل آفرینش خدا
!!!من خرم!!!
زیبایی های دست نیافتنی
فکر نکنی بی کسم
مرا با نام کوچک صدا بزن
...نیا تووو.............................
شب باراني
شعر هاي تنهايي
...و خداوند عشق را آفريد
...دختر تنها